قاصدک سلام!
- سلامی به گرمی آفتاب عالم تاب، سلامی به گرمی محبتهای فراموش شده، سلامی به گرمی هیزمهای برافروخته در دل سرمای برفی کوهستان.
از کودکان چه خبر؟
- کودکی دیدم پیاده در برف بود، بدنی نحیف داشت و کفشهایی از جنس پلاسکو در پا، میخواست بیاموزد اما فقر مانعش بود، میخواست ماندگار شود اما جهل پدرانش ناامید کننده بود، می خواست به خواستههاش برسد اما وسیلهاش مهیا نبود، می خواست قدم بردارد اما چتری نداشت ( چتری که حافظش باشد در برف و بارانی که می آید و طوفان های فقر و ناداری).
از پیران بگو!
- پیرمردی دیدم با عینکی بر چشمان که بربام گلین خود ایستاده بود و می خواست برف خانهاش را پارو کند. اما این بار نمی توانست، شاید دیر شده بود، توانش را نداشت، به سختی برف روب را در دست می گرفت، اما توان حرکتش نبود، کسی هم نبود که یاریش کند. اما همچنان خانه و وطن را عزیز میدانست. با یاد و خاطرات گذشته در این روز برفی انرژی می گرفت، هرچند روزهایش متفاوت بود، تفاوتی غیر قابل وصف با گذشته.
روابط چگونه است؟
- فامیل ها بیگانه شده بودند، شب نشینی ها به تک نشینی ها بدل گشته بودند. هر کس سری در لاک خویش دارد. اما گویند پایان شب سیه سپید است، گویا ماموریت برف همین است که سیاهی را بزداید و سفیدی و پاکی را به بندگان هدیه کند.
جوانی، هم در آنجا بود؟
- بله، در آن سو جوانی دیدم که کودک دیروز بود و پیرمرد فرداست، بیچاره این را نمی دانست، دچار غرور شده بود، کودکی اش را فراموش کرده بود، به پیری هم نمی اندیشید، احترام نمی دانست، بزرگی نمی شناخت، دستگیری حالی اش نبود، موسیقی اش پاپ بود و هوی متال، آستینش کوتاه شده بود، موهایش فوکولی بود، شلوارش هم جین شده بود، به خود می نازید!!!
به قول سعدی شیرین سخن :
هیچ دانی که آب دیدهی پیر از دو چشم جوان چرا نچکد؟
برف بر بام سالخوردهی ماست آب در خانهی شما نچکد

در روزهای برفی پیران و سالخوردگان را دریابیم
