روزهاي اول مدرسه بود، روزهايي که عشق مهر را در دلمان کاشته بود، روزهايي که آواهاي زندگي مان را با طنين مدرسه ودنياي کودکي مان را با فضاي بي کران علم پيوند مي زد، خرسند بوديم از شروعي دوباره ، شاد بوديم از فرصتي شيرين. مي خواستيم ديو جهل را به بند کشيم اما خود به بند کشانده مي شديم، مي خواستيم تاريخ بخوانيم تا عبرت گيريم اما گويي خودعبرت ديگران مي شديم . مي خواستيم حساب بياموزيم تا بي پولي مان را جمع زنيم، مي خواستيم شعر بخوانيم تا شيرين زبان شويم، مي خواستيم علم بياموزيم تا عالم شويم ، می خواستیم ........
در روستايي به سر مي برديم که نه کتابخانه اي داشت و نه از کتابفروشي و يا روزنامه فروشي خبري بود. همان روستايي که امروزه شهرش مي نامند. اما هنوز از اين نعمت آخري نيز محروم است. تنها عشقمان کتابهاي درسي بود و بس ، کتابهايي که روزهاي بعدش بلاي جانمان مي شد و باعث مي شدند که نه شب خواب راحتي داشته باشيم و نه روز از تنبيه معلمان آسايشي، مطالعه شبانه هم گره گشا نبود. هق هق گريه کودکان معصوم جاي خود را به فريادهاي گوشخراشي مي داد که گوشهاي نازنين فلک هم بي نصيب نمي ماند، دراين بين درسخوان ها هم روحيه خود را از دست مي دادند و از جواب باز مي ماندند، آتش که گرفت خشک وتر مي سوزد. ترکه اناري سفير بي منطقي بود که نوازشگر دستان ظريفشان بود سيلي سنگين معلم نيز گونه ظريفشان را جلا مي داد. کم هم نبودند معلمان مهربان و دلسوزي که دستشان به چنين تنبيهاتي آلوده نشد و "خوش به حال گفتن" نصيب دانش آموزاني مي شد که پايه تحصيلي را در کنار اينگونه معلمان سپري مي کردند .
عکس: علیرضا نوروزی
مهرماه ۶۴ بود ، اسکيموها با قايقهاي بادباني مسافرت مي کردند ، اما ما بي خبر بوديم که آقا معلم وارد کلاس شد ، بچه ها به احترامش ( ازترسش و به اجبار عرف) از جاي برخاستند و صلوات فرستادند ، دو نفر همنام نيز در کلاس بودند که آنها هم بر روي پاهايي ايستادند که تا دقايقي ديگر نمي توانستند بر روي آنها بايستند و آرزوهاي کودکانه شان به بخت سياهشان گره مي خورد . بعد از اينکه بچه ها سر جاي خود نشستند ، آقا معلم که به يزيد معروف بود درس ديروز را پرسيد ، همان درس معروف اسکيموها از کتاب علوم ، اما همه سکوت کردند و ايشان ناچارشد زحمت بکشد و از ميان صداهاي خاموش دست به انتخاب بزند.( چه زحمت بزرگي ، دستشان درد نکنه !!!!) در اين ميان، آن دو همنام ، ميزبان نگاههاي نامهربانش شدند ، آنها که نمي دانستند به اين زودي مورد سؤال واقع مي شوند و به اين زودي شيريني مهر به کامشان تلخ مي شود و ماه مهر با آنها نامهري مي کند به ناچار در جلوي تخته سياه حاضر شدند و هرچه معلم سؤال مي کرد تنها جوابشان سکوت بود و بس . آقا معلم هم از شدت عصبانيت و خشم دستور فلکي کردن آنها را صادرکرد، دو دانش آموز قوي هيکل را صدا زد تا يکي يکي آنها را بر زمين بخوابانند و دو پايشان را با بندهاي طناب بازي دختران به ميز ببندند و بعد از اينکه آنها به دستوراتش عمل کردند ، کار ايشان شروع شد، کفش هايشان را از پايشان در آورد و با ضربات محکم ترکه اناري به پايشان مي زد. هرچه التماس مي کردند سودي نبخشيد تا اينکه ديگر صدايشان به خاموشي گراييد بعد که پاهايشان باز شد نتوانستند بايستند اما کم کم با صدايي که به سختي از آنها شنيده مي شد همشاگرديهايشان را اميدوار کردند که هنوز زنده اند و مي توان با چنين تنبيهاتي زنده هم ماند، خود را به سختي به پشت ميز رساندند تا زنگ به صدا درآمد و با پاهاي له شده و خون آلود و سکندري خوردن هاي پي در پي خود را به منزل رساندند و نتيجه آن گريز از مدرسه بود، اما در ذهنشان ماند که" اسکيموها با قايقهاي بادباني مسافرت مي کنند و به اين قايقها سورتمه مي گفتند". اين بود گفتمان حاکم درمدارس آن روز يک روستاي دورافتاده.
جامعه آن روزنيز توقعش همين بود ،توقعي که معلم مي بايست دانش آموز را ادب کند تا ادب بياموزد و جزء واجبات تدريس به حساب مي آمد، و معتقد بودند که: " چوب معلم گله هر که نخوره خله ". اما اغلب معلمين هم نمي خواستند مروج اين مسأله باشند که " درس معلم ار بود زمزمه محبتي جمعه به مکتب آورد طفل گريز پاي را " بلکه روش هاي متعددي در تنبيهات اعمال مي کردند يکي قلم لاي انگشتان مي نهاد و مي فشرد ، ديگري با زنجير و کمربند چرمي مي زد ، آن يکي برف و يخ در دستان کودک بينوا مي نهاد تا طعم ترکه آب بندي شده واقعي تربنظر آيد و اينچنين بود که بسياري سرخورده شدند و عطاي درس خواندن را به لقايش بخشيدند و اين روش تا اواخر دوره راهنمايي ادامه داشت. اما کساني که به مقطع دبيرستان و يا بالاتر رسيدند از شيوه پيشين متأثر شدند و تحت تأثير قرار گرفتند ، يعني درس خواندن در شب امتحان جهت کسب نمره قبولي و نه يادگيري اصولي ، زيرا همانگونه که بيان شد چه مي دانستي و چه نمي دانستي کتک نصيبت مي شد پس بهتر بود تا درس خواندن را به موقع امتحانات موکول مي کردي تا تنها يک عذاب را متحمل شوي ، همان عذابي که سهل الوصول تر بود يعني تنبيه!!!!
برای ادامه ، ادامه را کلیک کنید
ادامه مطلب
