تبليغاتX
دیار من

دیار من

اداب و رسوم ، فرهنگ و پیشینه تاریخی این کهن سرزمین جاودان

شانزدهمین نمایشگاه مطبوعات، ناله گذشته مان را به آه امروز پیوند زد، پیوندی نامبارک و نامیمون . امسال هم روزنامه بود، اما نمادی از فرهنگ استان جز نوشته هایی که  تنها می دیدیم اما نمی توانستیم برای خود داشته باشیم به چشم می خورد همان چشمانی که اگر غرفه سالهای گذشته را می دیدند اشک حسرت می ریختند. وقتی هم که لب به اعتراض گشودیم پاسخ شنیدیم که جایی برای فرهنگ گذشته مان که باعث عقب ماندگی مان شده است در غرفه مطبوعات که برایند ذهن مدرنیته است وجود ندارد!!!! مگر با گلیم و قالیچه و هور و گنبول و مشک و ملار و .... به کجا رسیدیم ، همه اینها می بایست دور ریخته شوند ، هویت کتمان شود ، صله رحم برچیده شود ، غیرت چه معنا دارد؟ شجاعت ما کجا بود؟!!! تعجب نکنید، اینها گفته شخصی است که خود را هم استاد دانشگاه می دانست و هم بعنوان یک لر در غرفه استان خودی نشان می داد ، بیچاره خیال می کرد اگه همه این نمودهای فرهنگی مان را انکار کنیم و پشت پا زنیم ، منبعد به پیشرفت می رسیم ، سیادت می یابیم ، عزیز می شویم ، این نمودها جفایی بودند که پدرانمان در حق ما نمودند، باید زودتر این کار به انجام می رسید  و ... بیچاره نمی دانست زمانی که نخست وزیر ایران از ناتوانی ایرانیان در ساختن لولهنگ(آفتابه) سخن می گفت ، زن لر با بیسوادی اش تار و پود مصنوعاتی را گره می زد که تنوع محصول از آثار مشهودش بود ، قالیچه ، ترجول( خورجین)، وریس، آوار و... مرد لر هم روی پای خود می ایستاد و نیازی به بذل و توجه دولت و دولتیان نبود. در زیبایی شناسی هم که دستی بی بدیل داشتند ، گنبولهای رنگارنگ که خانه و رخش اسب و گهواره کودک و  بهون وچادرشان را می آراستند ، نمادی از این زیبایی شناسی و زیبایی دوستی شان بود . لباسهای رنگارنگی که پوششان بود زیبایی دیگری بود بر زندگی مردمان این سرزمین . موسیقی دلنشین شان را مگر می توان انکار کرد ؟ به تعداد مردم این سرزمین نوازندگانی بودند که اواهای کار و خنده و گریه هاشان را با لحن ظریف ودلنشین موسیقی شان زمزمه می کردند؟ چه شد وقتی چند صباحی از سرزمین مادری مان دور می شویم به همه انها پشت پا بزنیم ؟ از سویی در حالیکه غرفه های سایر استانها حداقل با بنر و پوستر و یا با ساختن ماکت و توجه دقیق به مسائل فرهنگی شان از بعد زیبایی شناسانه به غرفه آرایی پرداخته بودند ، اما غرفه استان متاسفانه از اراستن چهره اش به این نمودها حتی با بنر نیز دچارغفلت شده بود. امیدواریم که در سال آینده بدین شکل نباشد حتی اگه یک قدم به عقب برداریم و مثل پارسال شویم.

غرفه استان خوزستان ( مویه مادر در فراق فرزند شهیدش دل هر رهگذری را به درد می آورد ، اما صبر و شکیبایی اش به درخت نخلی تشبیه شده که در کنار وی نماد پایداری است. و در نهایت یک مرکز فرهنگی بومی اینگونه به معرفی فرهنگش می پردازد)

غرفه استان کهگیلویه و بویراحمد( غرفه ای خالی از نمادها، اگر نامش بر بالای غرفه نبود ، سهم استان از این نمایشگاه هم قابل فهم نبود)

غرفه اردبیل( اولین نماد فرهنگی یعنی زبان مردمانش در گوشه تصویر می درخشد تا...)

غرفه سیستان و بلوچستان( آینه کاری و صنایع دستی اش آینه ی تمام نمای فرهنگشان است)

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 14:39  توسط ح . باستی  | 

قاصدک سلام!

- سلامی به گرمی آفتاب عالم تاب، سلامی به گرمی محبتهای فراموش شده، سلامی به گرمی هیزم‌‌‌‌‌‌‌‌های برافروخته در دل سرمای برفی کوهستان.

از کودکان چه خبر؟

- کودکی دیدم پیاده در برف بود، بدنی نحیف داشت و کفش‌هایی از جنس پلاسکو در پا، می‌خواست بیاموزد اما فقر مانعش بود، می‌خواست ماندگار شود اما جهل پدرانش ناامید کننده بود، می خواست به خواسته‌هاش برسد اما وسیله‌اش مهیا نبود، می خواست قدم بردارد اما چتری نداشت ( چتری که حافظش باشد در برف و بارانی که می آید و طوفان های فقر و ناداری).

از پیران بگو!

- پیرمردی دیدم با عینکی بر چشمان که بربام گلین خود ایستاده بود و می خواست برف خانه‌اش را پارو کند. اما این بار نمی توانست، شاید دیر شده بود، توانش را نداشت، به سختی برف روب را در دست می گرفت، اما توان حرکتش نبود، کسی هم نبود که یاریش کند. اما همچنان خانه و وطن را عزیز می‌دانست. با یاد و خاطرات گذشته در این روز برفی انرژی می گرفت، هرچند روزهایش متفاوت بود، تفاوتی غیر قابل وصف با گذشته.

روابط چگونه است؟

- فامیل ها بیگانه شده بودند، شب نشینی ها به تک نشینی ها بدل گشته بودند. هر کس سری در لاک خویش دارد. اما گویند پایان شب سیه سپید است، گویا ماموریت برف همین است که سیاهی را بزداید و سفیدی و پاکی را به بندگان هدیه کند.

جوانی، هم در آنجا بود؟

- بله، در آن سو جوانی دیدم که کودک دیروز بود و پیرمرد فرداست، بیچاره این را نمی دانست، دچار غرور شده بود، کودکی اش را فراموش کرده بود، به پیری هم نمی اندیشید، احترام نمی دانست، بزرگی نمی شناخت، دستگیری حالی اش نبود، موسیقی اش پاپ بود و هوی متال، آستینش کوتاه شده بود، موهایش فوکولی بود، شلوارش هم جین شده بود، به خود می نازید!!!

 به قول سعدی شیرین سخن :

هیچ دانی که آب دیده‌ی پیر                                   از دو چشم جوان چرا نچکد؟

برف بر بام سالخورده‌ی ماست                              آب در خانه‌ی شما نچکد

در روزهای برفی پیران و سالخوردگان را دریابیم

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 4:9  توسط ح . باستی  | 

پانزدهمين نمايشگاه مطبوعات از 26 آبان ماه در مصلاي تهران آغاز بکار نمود و تا 2 آذر ماه به طول خواهد انجامید.

در اين نمايشگاه روزنامه ها و مجلات سراسري ، تخصصي، خبرگزاري هاي داخلي و نمايندگان مطبوعاتي از ساير کشورها من جمله لبنان، فلسطين،افغانستان، آلمان و حتي آمريکا حضور داشتندهرکدام از اينها غرفه اي مستقل داشتند ومحصولات و نشريات خود را در اختيار بازديد کننده گان و مراجعان مي گذاشتند . نشريات استاني هم بصورت متمرکز در غرفه هاي اداره کل فرهنگ و ارشاد استاني جاي گرفتند تا شايد بيش از پيش اتحاد خود را به پايتخت نشينان افتراق انديش نشان دهند. غرفه استان کهگيلويه هم که داستان ديگري دارد. در حالي که ساير استان ها براي اهداي روزنامه ها ومجلاتشان به مخاطبان پيشدستي مي کردند تا هم فرهنگشان را به ديگران معرفي کنند و هم توانايي هاي نويسندگان و قلم بدستانشان را به رخ بکشند و سرشان را به نشانه افتخار بالا گيرند اما غرفه استان متاسفانه چيزي را براي اهدا به مراجعه کننده تشنه و خسته غربت نداشت. تنها چيزي که مي شد دريافت کرد نشريه آواي دنا بود. اين نشريه، آواي هر چيزي بود جز دنا و فرهنگ بومي. فهرست نشريات استان نيز از وجود يک روزنامه، 14 هفته نامه ، 6 دوهفته نامه ، 4 ماهنامه و 4 فصلنامه استاني و محلي  حکايت مي کرد که چهارتاي انها نيز از معرفي بازماندند و به اصطلاح از قلم افتادند.نمونه شان را هم مي شد از فاصله دور ديد اما قادر به تورق آنها نبود  گردانندگان غرفه که دانشجويان روزنامه نگاري بودند و به کمک متصدي غرفه آمده بودند ابايي از اظهار نارضايتي شان نداشتند، بازديد کننده هاي لرزبان هم گله داشتند ،نماينده فرهنگ وارشاد اسلامي هم جوابي نداشت.سوالات و خواسته هايي بود که اميد چنداني هم به تحقق پاسخ شان نيست. پارسال در همين موقع از توزيع شماره قديم و نه جديد فصلنامه دنا گلايه داشتيم که چرا شماره هاي جديدش در غرفه توزيع نمي شود و شماره اي که راجع به سفر استاني رئيس جمهور است به مراجعين داده مي شود که امسال نه تنها چنين نشد بلکه شماره اي توزيع مي شد که به گفته متصدي غرفه، دريغ از يک کلمه راجع به فرهنگ خودي !!!! وي هم آرزو داشت تا دلي شاد کند ، مبلغ شجاعت و سخاوت لر باشد و از مشک و ملار گويد ، کل را بر اريکه فرهنگ نشاند و شاد باشد. متل گويد و نوشته هايي از صنايع دستي و آداب و رسومش هديه دهد ، اما دريغ که چنين نشد.

غرفه ای که محتوای مطبوعاتش می توانست همچون ظاهرش معرف فرهنگ بومی باشند

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 0:7  توسط ح . باستی  | 

هر عملی را عکس العملی است موازی با آن و در جهت مخالف . روزی که نیوتن این فرضیه علمی را اثبات کرد نمی دانست که روزی مثل خواهد شد و برای همه پدیده های مرتبط به کار خواهد رفت . از این رو ما نمی خواهیم مثل مردم زمانش باشیم که مواجه با مساله ای باشیم و لی بی تفاوت رد بشیم . لذا بصورت نمادین برخی از نظراتی را که در سایت های استان بصورت نظری کوتاه ، ارائه نموده ایم در اینجا می آوریم شاید فتح بابی شود تا دوستان،  ما را از نظرات خویش بهره مند سازند .    

      برای ادامه ، ادامه را در زیر کلیک کنید .              

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 1:19  توسط ح . باستی  | 

روزهاي اول مدرسه بود،  روزهايي که عشق  مهر را در دلمان کاشته بود،  روزهايي که آواهاي زندگي مان را با طنين مدرسه ودنياي کودکي مان را با فضاي بي کران علم پيوند مي زد، خرسند بوديم از شروعي دوباره ،  شاد بوديم از فرصتي شيرين.  مي خواستيم ديو جهل را به بند کشيم  اما خود به بند کشانده مي شديم، مي خواستيم تاريخ بخوانيم تا عبرت گيريم اما گويي خودعبرت ديگران مي شديم . مي خواستيم حساب بياموزيم  تا بي پولي مان را جمع زنيم،  مي خواستيم شعر بخوانيم تا شيرين زبان شويم،  مي خواستيم علم بياموزيم  تا عالم  شويم ، می خواستیم  ........ 

در روستايي به سر مي برديم که نه کتابخانه اي داشت و نه از کتابفروشي و يا روزنامه فروشي خبري بود. همان روستايي که امروزه شهرش مي نامند. اما هنوز از اين نعمت آخري نيز محروم است. تنها عشقمان کتابهاي درسي بود و بس ، کتابهايي که روزهاي بعدش بلاي جانمان مي شد و باعث مي شدند که نه شب خواب راحتي داشته باشيم و نه روز از تنبيه معلمان آسايشي، مطالعه شبانه هم گره گشا نبود. هق هق گريه کودکان معصوم جاي خود را به فريادهاي گوشخراشي مي داد که گوشهاي نازنين فلک هم بي نصيب نمي ماند،  دراين بين درسخوان ها هم روحيه خود را از دست مي دادند و از جواب باز مي ماندند، آتش که گرفت خشک وتر مي سوزد. ترکه اناري  سفير بي منطقي بود که نوازشگر دستان ظريفشان بود  سيلي سنگين معلم نيز گونه  ظريفشان را جلا مي داد. کم هم نبودند معلمان مهربان و دلسوزي که دستشان به چنين تنبيهاتي آلوده نشد و "خوش به حال گفتن" نصيب دانش آموزاني مي شد که پايه تحصيلي را در کنار اينگونه معلمان سپري مي کردند . 

 

 عکس: علیرضا نوروزی

مهرماه ۶۴ بود ، اسکيموها با قايقهاي بادباني مسافرت مي کردند ، اما ما بي خبر بوديم که آقا معلم وارد کلاس شد ، بچه ها به احترامش ( ازترسش و به اجبار عرف) از جاي برخاستند و صلوات فرستادند ، دو نفر همنام نيز در کلاس بودند که آنها هم بر روي پاهايي ايستادند که تا دقايقي ديگر نمي توانستند بر روي آنها بايستند و آرزوهاي کودکانه شان به بخت سياهشان گره مي خورد . بعد از اينکه بچه ها سر جاي خود نشستند ، آقا معلم که به يزيد معروف بود درس ديروز را پرسيد ، همان درس معروف اسکيموها از کتاب علوم ، اما همه سکوت کردند و ايشان ناچارشد زحمت بکشد و از ميان صداهاي خاموش دست به انتخاب بزند.( چه زحمت بزرگي ، دستشان درد نکنه !!!!) در اين ميان، آن دو همنام ، ميزبان نگاههاي نامهربانش شدند ، آنها که نمي دانستند به اين زودي مورد سؤال واقع مي شوند و به اين زودي شيريني مهر به کامشان تلخ مي شود و ماه مهر با آنها نامهري مي کند به ناچار در جلوي تخته سياه حاضر شدند و هرچه معلم سؤال مي کرد تنها جوابشان سکوت بود و بس . آقا معلم هم از شدت عصبانيت و خشم دستور فلکي کردن آنها را صادرکرد،  دو دانش آموز قوي هيکل را صدا زد تا يکي يکي آنها را بر زمين بخوابانند و دو پايشان را با بندهاي طناب بازي دختران به ميز ببندند و بعد از اينکه آنها به دستوراتش عمل کردند ، کار ايشان شروع شد، کفش هايشان را از پايشان در آورد و با ضربات محکم  ترکه اناري به پايشان مي زد. هرچه التماس مي کردند سودي نبخشيد تا اينکه ديگر صدايشان به خاموشي گراييد بعد که پاهايشان باز شد نتوانستند بايستند اما کم کم با صدايي که به سختي از آنها شنيده مي شد همشاگرديهايشان را اميدوار کردند که هنوز زنده اند و مي توان با چنين تنبيهاتي زنده هم ماند،  خود را به سختي به پشت ميز رساندند تا زنگ به صدا درآمد و با پاهاي له شده و خون آلود و سکندري خوردن هاي پي در پي خود را به منزل رساندند و نتيجه آن گريز از مدرسه بود، اما در ذهنشان ماند که" اسکيموها با قايقهاي بادباني مسافرت مي کنند و به اين قايقها سورتمه مي گفتند".  اين بود گفتمان حاکم درمدارس آن روز يک روستاي دورافتاده. 

جامعه آن روزنيز توقعش همين بود ،توقعي که معلم مي بايست دانش آموز را ادب کند تا ادب بياموزد و جزء واجبات تدريس به حساب مي آمد، و معتقد بودند که: " چوب معلم گله       هر که نخوره خله ". اما اغلب معلمين هم نمي خواستند مروج اين مسأله باشند که " درس معلم ار بود زمزمه محبتي     جمعه به مکتب آورد طفل گريز پاي را " بلکه روش هاي متعددي در تنبيهات اعمال مي کردند  يکي  قلم لاي انگشتان مي نهاد و مي فشرد ، ديگري با زنجير و کمربند چرمي مي زد ، آن يکي برف و يخ در دستان کودک بينوا مي نهاد تا طعم ترکه آب بندي شده واقعي تربنظر آيد و اينچنين بود که بسياري سرخورده شدند و عطاي درس خواندن را به لقايش بخشيدند و اين روش تا اواخر دوره راهنمايي ادامه داشت. اما کساني که به مقطع دبيرستان و يا بالاتر رسيدند از شيوه پيشين متأثر شدند و تحت تأثير قرار گرفتند ، يعني درس خواندن در شب امتحان جهت کسب نمره قبولي و نه يادگيري اصولي ، زيرا همانگونه که بيان شد چه مي دانستي و چه نمي دانستي کتک نصيبت مي شد پس بهتر بود تا درس خواندن را به موقع امتحانات موکول مي کردي تا تنها يک عذاب را متحمل شوي ، همان عذابي که سهل الوصول تر بود يعني تنبيه!!!! 

برای ادامه ،  ادامه را کلیک کنید 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 21:43  توسط ح . باستی  | 

عکس : علیرضا نوروزی خوب

در تابستان گرم از زمستان سرد گفتن چیزی نیست جز  بیان حس نوستالژیکی مان ، چاره ای هم نیست .  اندکی صبر ، سحر نزدیک است .

برف سفید و زیبایی بارید!! ان قدر بارید که مدرسه ها تعطیل شد ، ان قدر بارید که ادمک برفی های زمستانی جان گرفتند ، انقدر بارید که گلوله برفی های کودکی مان در کف دستها لغزید،  تا شاید گونه کسی را نوازش دهد . آنقدر بارید که . . . ، برق هم از سر شهرمان پرید...  .   اما  ، ما نبودیم و سالهاست که  از برف ولایتمون محرومیم و تنها یادگارش عکسی و عکس هایی است که تاره بدستمان دادند . باز هم دستشان درد نکند.  بله !  ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است .

اگر زمستانمان سرد ،اما برفش زیبا بود . زیبایی از ان گونه که هیچگاه لایق سرزنش نخواهد بود . درشعر زیر فروغ فرخزاد، هرچند می نالد از سرمای برفی ، اما سرمایش سرمای احساس است و تنهایی !!

پس برف را دوست بداریم همانطور که خالقش را .

پشت شیشه برف می بارد پشت شیشه برف می بارد

 در سکوت سینه ام دستی

 

دانه ی اندوه می کارد                   

  مو سپید آخر شدی ای برف  

                   تا سر انجامم چنین دیدی

 

                       در دلم باریدی... ای افسوس

 

                      بر سر گورم نباریدی

 چون نهالی سست می لرزد

روحم از سرمای تنهایی

 

می خزد در ظلمت قلبم

وحشت دنیای تنهایی                          

 دیگرم گرمی نمی بخشی

 

                            عشق ، ای خورشید یخ بسته

                            سینه ام صحرای نومیدیست

                            

                            خسته ام، از عشق هم خسته

غنچه ی شوق تو هم خشکید

 

شعر،ای شیطان افسونکار

عاقبت زین خواب درد آلود

 

جان من بیدار شد ، بیدار  

  بعد از او بر هر چه رو کردم

 

                            دیدم افسون سرابی بود

                            آنچه می گشتم به دنبالش

                            وای بر من ، نقش خوابی بود

 

ای خدا....بر روی من بگشای

لحظه ای درهای دوزخ را

 

تا به کی در دل نهان سازم

حسرت گرمای دوزخ را؟

 

                               دیدم ای بس آفتابی را

                              کاو پیاپی در غروب افسرد

 

                             آفتاب بی غروب من !                          

   ای دریغا ،در جنوب! افسرد

 

بعد از او دیگر چه می جویم؟

بعد از او دیگر چه می پایم؟

 

اشک سردی تا بیفشانم

گور گرمی تا بیاسایم

 

                                    پشت شیشه برف می بارد ........................پشت شیشه برف می بارد 

                                 

                                               برای ادامه ، ادامه را در زیر کلیک کنید 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 23:47  توسط ح . باستی  | 

در دهه 70 از سوی وزارت مسکن و شهر سازی طرحی در روستاها  اجرا می شد که ريخت و بافت  انها را تغيير می داد ، اين طرح نامش هادی بود ، نقشه کش ها آمدند و نقشه کشيدند ، ماشين های راهسازی به کار افتادند  و خيابانهای اتی را خاکبرداری کردند  ، آنهايی هم که زمين ، مغازه و يا خانه ای داشتند که در طرح بود کارشان شده بود مقاومت ، اما از حق و حقوق قانونی شان غافل بودند و بی خبر  . 

هر چند آن زمان تابع قوانين شهری نبود اما باز هم می توانستند از طرِيق مراجع قانونی اقدام نمايند و بصورت غير قانونی با نيروهای خدوم ابادانی به چالش نپردازند ۰ هر چه بودگذشت ، خيابانهای خاکی ايجاد و ميادين مشخص شدند تا اينکه در دوره رياست جمهوری جناب آقای خاتمی و در جلسه هيئت دولت مورخه 12/03/1379 تبديل روستای ديشموک به شهر مورد موافقت قرار گرفت و از تصويب آنان گذشت .   و ديشموک هم به جمع شهرهای ايران پيوست .

منبعد می بايست شهرداری دست به کار شود و کارهای پيشين را هر چند با دخل وتصرف اما به انجام رساند .   

 شهرداری ديشموک با همه  تعلل صورت گرفته  و وقفه ۴۴ ماهه ،  رسما در مورخه 11/11/1382    با حضور آقای محنايی نماينده استانداری، آقای ميرمحمدی فرماندار وقت شهرستان کهگيلويه ، آقای وحيدی نيا بخشدار ديشموک و ساير مسئولين و مقامات محلی  افتتاح شد. (لازم به توضيح است  که استاندار وقت جناب آقای دوستی  ، نقش موثری در افتتاح آن داشتند به گونه ای که وقتی جمعی از اعضای شورا و نمايندگان شهر ديشموک در اين خصوص با ايشان به رايزنی پرداختند به مسئولين وقت دستور اکيد صادر نمودند که می بايست   حتما در هفته جاری شهرداری ديشموک افتتاح شود )

  اولين شهردار ديشموک جناب آقای علی ديدار  بود که توسط دومين شورای اسلامی شهر انتخاب  شد و در اين تاريخ بر مسند رياست شهر تکيه زد  و متعاقبا  نام خود را بعنوان اولين شهردار اين شهر برای هميشه تاريخ ماندگار کرد .  دوره چهار ساله ايشان  با  انتخاب  دومين  شهردار   يعنی  جناب آقای  محمد باقر رهبر  به پايان رسيد و سکانداری شهر در دستان توانای ديگری از اهالی فرهنگ قرار گرفت .

اما......

نقشه شهر بالاخره تهيه شدو تحت عنوان نقشه طرح هادی بر روی کاغذ رفت

 نقشه طرح هادی شهر ديشموک تلفيقی از عکس های هوايی است که متعاقبا با نقشه برداری زمينی تکميل وگويا شده  است .

 اين نقشه در سال 1384 توسط دفتر فنی استانداری کهگيلويه و بويراحمد  تهيه و درسال 86  ۰ ۰ ۰ 

 

عنوان نقشه : کاربری اراضی پيشنهادی

عنوان طرح : طرح هادی شهر ديشموک

کارفرما : دفتر فنی استانداری کهگيلويه و بويراحمد

سال تهيه : 1384

مقياس : 1/2000

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 1:46  توسط ح . باستی  | 

عکسهایی از طبیعت زیبای دیشموک در اردیبهشت ماه ۱۳۸۷

 

برای تورق سایر عکس ها بر روی" ادامه  مطلب" در زیر کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:57  توسط ح . باستی  | 

 

زمستان سرد و سپید رفت و بهار آمد . این بهار پیامی دارد و انبانی ، نقشی دارد و مهمانانی .....

پیامش تحول و پالایش ، انبانش طراوت و سرسبزی  . رفتارش گرمی و شور و نشاط .

الحانش ظریف و هنرمندانه ، درسش تجدد و نو شدن .

نقشش اتصال و پیوند . پیوند برودت و حرارت با حفظ هویتش  که همان تعادل است . پس متعادل باشیم  که خیر الامور اوسطها .

فصل برودتش هم زیبایی خود را داشت ، که اگر نبود ، زمانی نبود تا بهارش بنامیم . و به اصطلاح خودمانی  " تا نیای زمستون شل شلی      نیای بهار گل گلی " .

 مهمانش همه مخلوقات هستی ، فرقی نمی کند ، حیوان باشد یا انسان ، توانمند باشد یا فقیر.  با نژاد و جنسیت نیز کاری ندارد . پس بیاموزیم از او که آموزگار خوبیست . از عدالت و مساوات می گوید و نو شدن  و شور و نشاط ، پیوند و اتصال .

از دل سپیدی بر می خیزد و سفره ای سبز می گستراند  تا نشان دهد که میزبان خوبی است  . نیاکان ما این را خوب می دانستند . ما هم فرزندان خلف و شایسته ای هستیم  که تبعیت  می کنیم و جشن می گیریم ، دید و بازدید می رویم و صله رحم بجا می اوریم ، به نام عید سعید باستانی .

هموطنان خوبم ،  شاد باد بهارتان ، عیدتان هم مبارک  ، نوروزتان پیروز و هرروزتان نوروز .

از شادباش شاعر بزرگ ، فردوسی طوس هم بهره مند شویم که گوید :

    همه ساله بخت تو پیروز باد      همه روزگار تو نوروز باد 
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 20:14  توسط ح . باستی  | 

 

مکان : تنگ سوخته لیراب در ۱۵ کیلومتری دیشموک

 عکس: نوروز رجبی

 

طبیعتی زیبا وسرسبز ،  با کودکان معصومی که به این سرسبزی، طراوت می بخشند  و نشاط و خوشبختی آینده شان را با نگاهی جستجو گر در پشت این میزها می جویند. مدرسه ای دارند به پهنای طبیعت . دلشان هم به پهنای آسمان است  . گله ای ندارند شاید از بد حادثه اینجا به پناه آمده اند، پناهشان می گویند خداست ، اما پناهگاهی ندارند.  از هیاهوی خبری و رسانه ای هم که به دورند. اما خدا با آنهاست .

به قول بابا طاهر،  خدا یار منه چه حاجت کس  .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 1:14  توسط ح . باستی  |